X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



شهداشرمنده ایم..... - آرشیو 1393/8
شهداشرمنده ایم..... - آرشیو 1393/8
<-Description->
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 1393/8/17 توسط رضا نیک زاد
وصیتنامه شهید محرم آشوغ
هرروز گوشه وکنار دنیا افراد روشن وروشنفکری پیدا می شوند که پی به حقانیت اسلامی برده و نور اسلام چنان قلب جوانان را روشن کرده که توانسته اند حقایق اسلام را به طور دقیق درک کنند




بسم الله الرحمن الرحیم

هرروز گوشه وکنار دنیا افراد روشن وروشنفکری پیدا می شوند که پی به حقانیت اسلامی برده و نور اسلام چنان قلب جوانان را روشن کرده که توانسته اند حقایق اسلام را به طور دقیق درک کنند همچنان که در کشور عزیزمان دیدم که استعمارگر به کمک  دست پرورده های پلید خود از روشهای تربیتی ویژه ای استفاده می کردند که ربطی به پرورش اسلام و ایرانی نداشت بلکه جوانان را به بیراهه می کشاند.
گاه به گاه در مسیر کشورمان فرزندان پاک سر به شورش بر می داشتند و در مظلومیت خویش فریاد می زدند و اسلام همچنان غریب بود تا اینکه طوفانی در گرفت و سیل خون در دره تاریخ جاری شد و اسلام محمد از کربلای سرخ ایران را نشانه گرفت.
 پیام من به خانواده ام این است که از اینکه من به جبهه می روم هیچ ناراحت نباشید پیام من به ملت ایران این است که پشتیبان ولایت فقیه باشند و همواره به فرمان رهبر انقلاب امام خمینی باشند آری ای برادر این چهره شهدا همیشه زنده تاریخ است که رهبر کبیر این چنین از آنان سخن می گوید که آنان دل از همه چیز برداشتند و فقط خدا را طلب کردند و از او یاری خواستند.

 به امید پیروزی     

درباره شهید 


نام :محرم  
نام خانوادگی:آشوغ   
نام پدر  :نوازاله    
شماره شناسنامه: 730   
تاریخ تولد :  1341   
عضویت بسیجی     
تاهل :مجرد   
محل شهادت: رقابیه      
تاریخ شهادت: 1361/01/02    
محل تولد: لارستان 
  
تحصیلات دوره ابتدایی را در دبستان تربیت به پایان برد و وارد مدرسه راهنمایی نامی شد. پس از آن در دبیرستان صحبت لاری مشغول به تحصیل شد. در ایین دوران همراه با دیگر اقشار مردم در راهپیماییها شرکت می کرد.و از جمله کسانی بود که در سرنگون کردن مجسّمه شاه نقش مؤثر داشت. « متواضع، خوش برخورد و فردی اجتماعی بود. با خانواده و همچنین کودکان رفتار حسنه ای داشت. همه وقت به مسجد می رفت، در کلاسهای قرآن شرکت می کرد و اغلب اوقات فراغت سر کار می رفت. » (خاطرات خانواده) در پایگاه شهید راستی فعالیت می کرد و همچنین واحد تبلیغات و تدارکات و عملیات بسیج را بر عهده داشت. تا سال سوم اقتصاد تحصیلات خود را ادامه داد و با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل گردید. پس از گذراندن آموزش نظامی در جهرم به منطقه عملیاتی بستان اعزام شد. پس از بازگشت به لار عازم جبهه فاو شد.« هر بار پیروز به آغوش خانواده بر می گشت. امّا روح بزرگ او راضی نمی شد و باز نیرویی او را به سوی جبهه می کشاند تا اینکه برای بار سوم عازم جبهه شد. » (خاطرات خانواده) پس از 4 ماه حضور در جبهه رقابیه در عملیات فتح المبین شرکت کرد. « شب عملیات بود. همه رزمندگان مشغول خواندن نماز و دعا شدیم. همان شب زیارت عاشورا خواندیمو همه بچه ها ضمن خواندن دعا گریه می کردند. مُحرّم مدام مشغول خواندن نماز و قرآن بود. چهره اش آنقدر نورانی شده بودکه از صورتش نور می بارید. آن شب محَّرم خیلی گریه کرد. او مسئول مهمّات و زخمی ها بود ... قبل از طلوع آفتاب من و محرّم و هاشم خداشناس و سایر بچه ها به جایی که به تپه سبز معروف بود رفتیم. عملیات فتح المبین شروع شده بود. خمپاره ها و رگبارهایی که عراقی ها بر سرمان می ریختند آسمان را مثل روز روشن کرده بود. فرمانده یک نفر می خواست تا از پایین تپه مهمّات بیاورد. محرَّ خود را آماده نشان داد و این کار را کرد ... هوا روشن شده بود. به منطقه ای که بعد از تپه سبز می گفتند رفتیم ... وقتی اطرافمان را نگاه کردیم دیدیم که عراقی ها محاصره مان کرده اند. بعد از چند دقیقه دیدیم که هاشم خمپاره خورد و فقط این را به من گفت که : حلالم کن و شهید شد. بعد رفتیم که ببینم محرَّم کجاست. دیدم که بر روی تپه نشسته، مثل اینکه در خواب بود ... صدایش کردم جواب نداد. وقتی دقت کردم دیدم که یک تیر به گلو و یک تیر به قلبش اصابت کرده. سرم را بر روی سینه اش گذاشتم، دیدم که قلبش نمی زند ... » او در چهارم فروردین سال 61 به سوی معبودش پر گشود.      

  





برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 1393/8/17 توسط رضا نیک زاد
وصیت نامه شهید شهرام صفایی
ای نفس آرمیده بازگردد بسوی پروردگارت ، که تو خشنود و اوراضی از توست و در صف بندگان خاص من در آری و با خشنودی در بهشت من داخل شو .


حسین (ع) بخدا دیدن تو لیاقت میخواهد ، حسین(ع) تو گلی بودی که آنچنان در خاک و خون غلطیدی که تو را خواهرت هم نشناخت پس ما چطور تو را بشناسیم . حسین(ع) نمیدانم چرا وقتی نام تو می آید همه گریه می کنند ولی من اینقدر گناهکار هستم که هنوز تو را نشاختم، پس چطور پیش تو بیایم ، حسین(ع) جان بار دیگر خود را آماده پرواز کرده ام . اما از تو خواهش می کنم این بار مرا بپذیر و درِ خانه ات را به روی من باز کن . میدانم ، که بندگان خدا را دوست داری و مابندة گناهکار خدا هستم

مادر پس از عرض سلام چند وصیت دارم اما چه بگویم ، بگویم شما را اذیت کرده ام، بگویم که از دست من ناراضی هستی ، نه مادر عزیرم اول امیدوارم که مرا ببخشی و شیرت را برمن حلال کنی ، مادر بخدا من شما را خیلی اذیت کردم و شما خیلی به من مهربانی کردی و من الان قدر شما را فهمیدم  مادر عزیزم در نمازهایت برای امام و رزمندگان اسلام دعا کن ، مادر مهربانم وقتی خبر شهادت مرا آوردند ناراحت نشو و گریه نکن ، فقط از تو می خواهم که بیاد زینب (س) باشی که 72 تن از فرزندان خود را با بدنهای تکه تکه دید .  وبیاد زینب باش که برادر حود را دید ولی نشناخت  مادر عزیزم از تو میخواهم وقتی گفتند پسرت شهید شد خوشحال شوی که یکی از فرزندان گناهکار پیش خدا رفت ، پسری که جز آذار و اذیت کار دیگری نداشت . پدر عزیزماول از شما طلب عفو و بخشش میخواهم هر چند که عفو بخشش از آن خداوند است ولی از شما میخواهم اگر شما را اذیت کره ام مرا ببخش ، پدر مهربانم از شما میخواهم که همیشه بفکر امام ( ره ) باشید و پشتیبان ولایت فقیه باشید و قدر انقلاب را بدانید که این انقلاب نوری است که از تاریکی محض تابیده و قرآن تاریکی را محو گردانید و خود را نشان داد . پدر عزیز نماز و روزه به برادران کوچکترم یاد بده و به فکر آخرت باشید که انسان را زنده میکند و از گناه دور نگه میدارد و لی چند کلمه ای با خواهران خود دارم خواهران مهربانم همیشه بیاد زهرا(س) باشید و مثل حضرت زهرا ( سلام الله علیها ) رفتار کنید و همیشه با حجاب بیرون بیائید که انشاء الله خداوند هرچه زودتر شر بی حجابان از کشورمان کمتر بگردان. و از برادران میخواهم که مرا ببخشید و نماز و روزه و زکات و خمس یادتان نرود  من که رفتم ولی معنی نماز و روزه را آخر نفهمیدم  ولی از شما میخواهم که نماز و روزه یادتان نرود . و از دوستان مهربانم می خواهم که جبهه یادشان نروی و اگر نمی توانند به جبهه بیایند در پشت جبهه کمک کنند که انشاأ اله خداوند به شما اجر عظیم عنایت بفرماید .  

« به تمامی بچه های مسجد ابوالفضل (ع) سلام برسانید و خداوند تمام بچه های پایگاه امام خمینی (ره) را حفظ بگرداند» 

آخر چه باشد در این دنیا جز مرگ           

و چه مرگی زیباتر از شهادت 

دوست دارم که روم پیش معبودم                    

با بدن تکه تکه روم پیش معبودم

بنده گناهکار خدا شهرام صفایی  3/12/65  ومن الله التوفیق

درباره شهید

شهید شهرام صفایی                                                                                                

نام پدر : نصرالله                                                                                                  

سن شهادت: ۱۷ سالگی                                                                                                 

تاریخ شهادت: ۸/۱۲/۱۳۶۵                                                                       

محل شهادت:کربلای ۵ شلمچه                                                                                  












برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 1393/8/17 توسط رضا نیک زاد
وصيت نامه شهید علیرضا شهبازی
اهل دل چون نامه انشاء می کنند ابتدا با نام زهرا (س) می کنند


بسم رب الزهرا (س)


اهل دل چون نامه انشاء می کنند
ابتدا با نام زهرا (س) می کنند

از آنجا که وظیفه هر مسلمانی است که پیش از مرگ خود وصیت نامه ای بنویسد این حقیر نیز انجام وظیفه می نمایم. خوب باید عرض کنم خدمت شما خانواده ی عزیزم که اولاً برای بنده ی سرا پا تقصیر حدود یک یا دو سال نماز و روزه ی قضا بگیرید و از شما پدر و مادرم می خواهم که مرا حلال کنید و از تمامی دوستانم می خواهم که ایشان هم این حقیر را حلال کنند و در آخر از تمامی شما عزیزان التماس دعا دارم.

والسلام 10/4/77
وصيت نامه شهيد علي رضا شهبازي


شهید «علیرضا شهبازی»، در سال 1355 به دنیا آمد. رضا که بیشتر در مناسبت ها پا به مسجد گذاشته بود حالا پایگاه فعالیتهای خود را آنجا قرار داده بود و هیئت های اهل بیت (ع) ماوای تثبیت قدمهایش بود.با به پایان رسیدن دوره راهنمایی برای اخذ مدرک دیپلم وارد آموزشگاه درجه داری قدس نیروی زمینی سپاه پاسداران شد. رضا با توجه به جثه درشت و قوی اش با عضویت در مجموعه ورزشی هویزه در رشته آمادگی جسمانی به تمرین پرداخت و با ورود به رشته"جودو" در سال 1377 با شرکت در پنجمین جشنواره فرهنگی، نمایشی، رزمی،لوح تقدیر دریافت کرد. او در سال 1378 دانشجوی دانشکده علوم و فنون پیاده شد ولی همچنان تمرینات ورزشی را ادامه می داد و در سال 1379 و 1380 به ترتیب موفق به دریافت کمربندهای 6و8 شد. او در تمام این سال ها فرزند انقلاب و جنگ بود و یاد شهدا و امام (ره) پیوسته حرف اول کتاب آرزوهایش بود. همیشه از مادر می خواست تا بعد از نماز برای شهادتش دعا کند.  او در سال 1380 برای پیدا کردن پیکرهای مطهر شهدا وارد گروه تفحص شد، سرانجام در 26 آذر 1380 در قتلگاه فکه به شهدا پیوست و در قطعه 27 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.

شهید علیرضا شهبازی از نیروهای بسیج حوزه شهید قائمی پایگاه کربلا بود که به سپاه پاسداران پیوست و بعد از مدتی به واسطه علاقه فراوانی که به شهدا داشت بخصوص به شهدائی که به علل گوناگون در مناطق جنگی جامانده بودند خود را به برادران تفحص لشگر ۲۷ محمد رسول الله ملحق ساخت و چند ماه بعد در منطقه فکه به همراه شهید زمانی به درجه رفیع شهادت نائل شد. خداوند او را با سیدالشهدا(علیه السلام ) محشور نموده و ما را نیز از وصول به شهادت محروم نفرماید. 

ازدواج خدایی


یادم هست سال آخر بود، از آنجا که با باطن پاک رضا آشنا بودم خانمی را از نزدیکانمان برایش نشان کرده بودیم و اصلاً فکرش را نمی کردم خودش قصد ازدواج داشته باشد اما از انجا که خدا به قول معروف در و تخته را با هم جوش می دهد. یک شب با برادر و خانواده اش جلوی در خانه ما آمدند و ما هم شدیم واسطه این ازدواج خدایی و با هم رفتیم خواستگاری.
شاید باورتان نشود ولی همان شب همه ی هماهنگی ها انجام شد. اما کمتر از دو ماه از این ماجرا نگذشته بود که رضا به رفقایش پیوست.
بعدها همسرش می گفت: در همان ایام کوتاه یک بار به من گفت من مطمئناً شهید می شوم و ازدواجم هم وسیله ایست برای رسیدنم به این هدف.





برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 1393/8/17 توسط رضا نیک زاد
وصیت نامه شهید محسن آقارضی
اگر مصیبت شما را زیاد ناراحت کرد به یاد خانواده های شهدایی بیفتید که نه تنها چهار فرزند یا بیشتر خود را فدای اسلام کرده اند بلکه پدر نیز اسلحه بدوش راه فرزندانش را در جبهه دنبال میکند و نیز مادر در پشت جبهه ندا و پیام خون فرزندش را به دیگران میرساند.


 بسم الله الرحمن الرحیم

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
آنان که در راه خدا کشته شده اند مرده نپندارید ، بلکه زنده اند و در نزد خدای خود روزی میخورند
 
ضمن عرض سلام به خانواده عزیزم ، خداوند ان شاء الله که به همه شما صبر دهد 
همیشه آیه فوق را تلاوت و پیش خود زمزمه کنید زیرا که نهایت همه ما وداع گفتن این دار فانی است و چه بهتر که انسان بهترین مرگ را که شهادت در راه خداست انتخاب و به دست بیاورد
این انقلاب برای به ثمر رسیدن خود نیاز به خون دارد ، نگویید اگر به جبهه نمی رفت شهید نمی شد که ان شاءالله توانسته ام و توانسته اید به این انقلاب خدمتی بکنید.
اگر مصیبت شما را زیاد ناراحت کرد به یاد خانواده های شهدایی بیفتید که نه تنها چهار فرزند یا بیشتر خود را فدای اسلام کرده اند بلکه پدر نیز اسلحه بدوش راه فرزندانش را در جبهه دنبال میکند و نیز مادر در پشت جبهه ندا و پیام خون فرزندش را به دیگران میرساند.
از شما التماس دارم که شیرزنی باشید همانند زینب و سعی کنید خدا و امام زمان و نائب بر حقش را خوشحال کنید.
بدانید تازه اول کار است تا ظلم هست مبارزه و جهاد هست و همواره تا برقراری نظام قسط و عدل الهی بدست امام زمان (ع) باید بهتربن ها بروند.

فقط چند خواهش دارم اجابت کنید

۱- برای من رو سیاه به درگاه خدا بسیار فاتحه بخوانید و طلب آمرزش کنید
۲- حلالم کنید و همه بدی های مرا با روح بزرگوار خود جبران کنید
۳- راهم را ادامه بدهید و آنگونه سخن بگویید و عمل کنید که خداوند را خوش آید و مرا خوشحال کنید
۴- با کلیه کمبود ها بسازید و خداوند را شکر کنید
۵- امام را تنها نگذارید و به تمام رهنمود هایش عمل کنید
۶- احتیاطاُ به اندازه یکسال نماز حتماُ کسی را اجیر کنید از پول هایم تا برایم بخواند و پنجاه روز ، روزه نیز برایم بگیرید زیرا در اثر مریضی و در جبهه بودن نتوانسته ام بگیرم.
توصیه دارم اگر در میدان جنگ و در معرکه شهید شدم مرا با لباس فرم سپاه کفن کرده خاک کنید و نیز روی سنگ قبرم آرم سپاه را حک کنید و حتما قبرم را خیلی ساده درست کنید و تجملاتی نکتید که ضعفا را خوش نیاید.
مادر عزیزم حلالم کن و صبر کن تا مهدی (عج) بیاید
خواهرم صبر کن تا مهدی (عج) بیاید.
من خیلی طالب شهادت بودم ولی این را اظهار نمیکردم زیرا شما ناراحت می شدید و مرا ببخشید از اینکه آنطور که شما می خواستید نتوانستم به شما سر زده پیش شما باشم.

در ضمن تمام کتاب هایم را تقدیم جبهه کنید

به امید زیارت کربلا و فتح قدس عزیز
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته
محسن آقارضی- ۲۳/۷/۶۳



 
درباره شهید
                                              
متولد ۱۷/۴/۴۱ اصفهان
شهادت ۲۶/۷/۶۳ میمک (عملیات عاشورا)
دانشجوی پزشکی بخش قلب شهید رجایی تهران
جسم پاک ایشان در میمک باقی ماند و هیچ گاه بازنگشت
 
شهید محسن آقارضی در تیر ماه ۱۳۴۱ در اصفهان در خانواده ای متدین چشم به جهان گشود.
در دوران کودکی فوق العاده با استعداد ، کوشا، بسیار زرنگ و کنجکاو بود.
با توجه به علاقه زیادی که به قرآن داشت در مسابقات قرآنی رتبه اول را بدست آورد.
در سال۱۳۵۵ به علت موقعیت شغلی پدر به همراه خانواده راهی کرمانشاه شد و تحصیلات خود را در کرمانشاه با رتبه بالا سپری کرد و دیپلم خود را در سال۶۰-۵۹ اخذ نمود.
دوران تحصیل ایشان مصادف بود با انقلاب اسلامی
ایشان روزها را به تحصیل و شرکت در مجالس و شب ها را به پاسداری سپری مینمود.
در زندگی چیزی به نام شب و روز برایش وجود نداشت و از هیچ کوششی دریغ نمیکرد.
ایشان با صدور فرمان امام خمبنی مبنی بر تاسیس جهاد سازندگی در گروه فرهنگی جهاد در مناطق محروم کرمانشاه جهت پایه ریزی و تحکیم پایه های فرهنگ اصیل اسلامی کوشش بسیار داشت
باتوجه به اهمیتی که ایشان برای مطالعه جهت شناخت و آگاهی بیشتر قائل بود به ایجاد کتابخانه در این مناطق همت گمارد
بعد از جهاد به عضویت سپاه در آمد 
چون معتقد بود که این انقلاب نیاز به نیروهای متخصص و متعهد دارد بنابراین در کنکور شرکت کرد و در بخش قلب مدرسه عالی شهید رجایی قبول گردید
اما دانشگاه جبهه را به دانشگاه داخلی ترجیح داد.





برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 1393/8/16 توسط رضا نیک زاد
وصیتنامه شهید مهدی جهانبخش

ما به جبهه مي آئيم که خودسازي بکنيم و چند روزي که از دنيا فاصله داريم و در مرحله اي بسر مي بريم که تا حدودي دلبستگي ما به دنيا کم است بنابراين بايد تا آنجا که مي توانيم از اين فضاي تا حدودي معنوي فيض ببريم و هرچه بيشتر خودمان را به خدا نزديک کنيم و به نظر در جبهه معنويت خيلي خيلي زياد است


      
با سلام و درود به ساحت مقدس حضرت وليعصر (عج) و نائب بر حقش امام خميني و با سلام به رزمندگان اسلام و با درود به شهيدان راه خدا . پس از تقديم عرض سلام ، سلامتي شما را از درگاه ايزد متعال خواهانم باري اگر از حال اين حقير جويا باشيد بحمدالله سلامتي برقرار است و هيچ ملالي نيست بجز دوري از فيض حضورتان که آنهم اميد است بزودي هاي زود با پيروزي نهايي رزمندگان اسلام و گشايش راه بسته کربلا برطرف گردد و چشمم به ديدار شما روشن شود . 

سلام عليکم ! اميدوارم که حالت خوب باشد و در را نجام ( در راه انجام ) کارهايت بويژه درسهايت و انجام فريضه بزرگ يعني روزه و جهاد اکبر موفق باشيد . 

مسعود جان الآن که دارم برايتان نامه مي نويسم روز شنبه 17/2/1367 است و چون يکي از دوستان مي خواست به شيراز بيايد اين نامه را نوشتم . 

غرض از مزاحمت تذکر نکاتي بود که بايد به عرض مبارکتان مي رسيد . 

مسعود جان ما به جبهه مي آئيم که خودسازي بکنيم و چند روزي که از دنيا فاصله داريم و در مرحله اي بسر مي بريم که تا حدودي دلبستگي ما به دنيا کم است بنابراين بايد تا آنجا که مي توانيم از اين فضاي تا حدودي معنوي فيض ببريم و هرچه بيشتر خودمان را به خدا نزديک کنيم و به نظر در جبهه معنويت خيلي خيلي زياد است و اونهايي که مي گويند در جبهه معنويت کم است در اشتباهند . انسان بايد سعي کند تا معنويت را بدست بياورد چرا که جبهه جاي ارتباط با خدا و شناخت اوست . 
بنابراين ما که به اين مکان مقدس مي آئيم اولاً بايد از معنويت اينجا بهره ببريم و ثانياً بايد اين معنويات را حفظ کنيم و در شهر ترويج دهيم و به آنها عمل کنيم و عالي مشوقي براي حضور افراد در جبهه باشيم نه اينکه خداي نکرده اصلاً بعد از آمدن به جبهه تغيير نکرده و همان حال را داشته باشيم . جبهه آمدن تنها مسئوليت را زياد مي کند .
 البته اجر و ثوابش جداست . بنابراين سعي کن با حفظ آن معنويتي که در جبهه داشتي و همان روحيه بويژه معنويتي که بچه ها در شب عمليات داشتند هر چه بيشتر در جهاد اکبر موفق باشي و خود را بسازي و بسوزي و ديگران را بسازي . مسعود جان مسجد را ترک مکن . قرآن را بخوان بويژه در اين ماه که ماه بهار قرآن است و دعا هم براي ما بکن . راستي مسعود مسابقه قرآني بين تمام لشکرهاي جنوب برگزار شد که من در لشکر المهدي دوم شدم و امروز مسابقه مرحله دوم را دادم و نتيجه اش معلوم نيست . خوب ديگر بيش از اين سرت را درد نمي آورم و شما را به خداي متعال مي سپارم . همگي را خيلي خيلي سلام برسانيد . سلام مادر را خيلي خيلي برسان . خدايا خدايا تا انقلاب مهدي حتي کنار مهدي خميني را نگهدار .

 17/2/1367 
قربان شما مهدي جهانبخش والسلام . 

درباره شهید
     
نام:مهدی
      
نام خانوادگی:جهانبخش
      
نام پدر:اسلام
    
شماره شناسنامه: 648

تاریخ تولد: 1349/11/29

عضویت : بسیجی

 تاهل :مجرد

تاریخ شهادت: 1367/03/04

محل تولد: شیراز

    
زندگینامه شهید مهدی جهانبخش   
   

شهيد مهدي جهانبخش در تاريخ 29/11/1349 در شهرستان آبادان در خانواده اي مؤمن و انقلابي ديده به جهان گشود . مادرش نرجس خاتون و پدرش اسلام نام داشتند . شهيد مهدي جهانبخش پس از طي دوران کودکي جهت کسب علم و دانش در سن هفت سالگي به مدرسه مي رود و مراحل تحصيلي را تا اخذ گواهي نامه پايان تحصيلات دبيرستان را در رشته رياضي در دبيرستان توحيد به پايان رسانيد . شهيد مهدي جهانبخش پسري با ايمان و انقلابي بودند و هميشه در همه حال به امر به معروف و نهي از منکر مي پرداختند و جانش را هم در راه خدا و ميهن و امام فدا کردند . ايشان در دوره هاي مختلف مسابقات سراسري قرائت قرآن کريم حضور مستمري داشتند و لوحهاي مختلفي هم دريافت نمودند . ايشان هنرمند هم بودند و گاهي اوقات هم خطاطي مي کردند . اين طور که از نامه هاي شهيد پيداست که ايشان در روز عمليات شلمچه ايشان بيسيم چي بودند زماني که نيروهاي عراقي پاتک مي زنند با اصرار خودش در خط مي ماند و با وجودي که بعضي از برادران به عقب بر مي گردند ، ولي شهيد در خط مي ماند و ديگر با وجود حجم آتش دشمن نمي تواند به عقب برگردد و چهارم خرداد سال ؟؟؟ در مصاف با دشمن بعثي به فيض شهادت نائل مي گردد . روحش شاد و يادش گرامي باد . 





برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 1393/8/16 توسط رضا نیک زاد
وصیتنامه شهید حمید قلنبر
چیزی كه بسیار بر آن تأكید داشته و اجرایش را بر شما واجب می‌دانم ، نحوه تشییع جنازه و دفن من است . به ترتیبی كه می گویم عمل كنید: در هر ساعتی كه جنازه به دست شما رسید ، بشویید و بگذارید تا غروب آفتاب شود

 

"انا لله و انا الیه راجعون"


این کتابت وصیتنامه «بنده خداست »، حمید ، فرزند محمد وانجام آن را سفارش می کنم بر والیان خون و جسدم،و حقی است برای من بر آنان که ادا کنند.

اول : برایم طلب آمرزش كنید؛ بسیار شبها. و به برادران پاسدارم كه دستشان را از روی ادب می‌بوسم ، سفارش كنید در هنگام پست ، به خصوص شب ها ، برایم طلب عفو كنند.

دوم : 
مقداری مقروض هستم ؛ البته خدا گواه است و دوستانم ، كه دیناری برای خود خرج نكرده ام . مقداری را تهیه كرده و می دهم ، آن چه ماند دوستانم به هر نوعی كه می‌توانند ادا كنند؛ چرا كه برای خدا كار كرده‌ام و حالا گرفتار قرض شده‌ام .

سوم:
 چیزی كه بسیار بر آن تأكید داشته و اجرایش را بر شما واجب می‌دانم ، نحوه تشییع جنازه و دفن من است . به ترتیبی كه می گویم عمل كنید: در هر ساعتی كه جنازه به دست شما رسید ، بشویید و بگذارید تا غروب آفتاب شود .آنگاه جنازه ام را تنها چهار تن از دوستانم كه نام می‌برم از سردخانه تا گور به دوش كشند.

 
1 - محسن مقدس زاده 2 - رضا حاج محمدی 3 - حسن رضایی 4 - رضا موسوی فر

 
مادرم را بگویید تو را به جان فاطمه گریه نكند ، برادرم هم همین طور. از سردخانه تا گور به جز چهار نفری كه اسم شان را بردم ، هیچ كس حق ندارد بیاید ، آنها جسدم را در قبر بگذارند و رویم خاك بریزند و در كنار قبرم صد مرتبه طلب عفو كنند ، با گفتن «ارحم عبدك یا غفور». هیچ مجلسی در یاد بودم نگیرید و برایم عكس چاپ نكنید . تمام سعی تان را بكنید گمنام بمیرم .

 
چهارم: شعرها را كه حاصل عمر من است به رضا برادرم و خدیجه همسرم هدیه می‌كنم كه به آنها عمل كنند.

 

پنجم: خواهرها و برادرهای مرتبط با من را بگویید حلالم كنند و بیشتر برای خدا بكوشند.

 

ششم : به همه بگویید از حق شان بر من بگذرند و برایم طلب عفو و رحمت كنند.

 

هفتم : برایم نماز و روزه به جای آورید.

 

هشتم: همه شما را به پیروی از امام و آمادگی برای قیام حضرت صاحب ، سفارش می‌كنم.

 

مراحلال كنید . به مادرم بگویید مراحلال كند، حتماً من او را خیلی اذیت كرده ام.

 

برایم طلب رحمت كنید.

 
5/11/1359

 
بنده خدا حمید قلنبر


 
درباره شهید

شهید حمید قلنبر در مرداد 1339به دنیا آمد و 21 سال بعد در ساعت ده شب دوشنبه دوم شهریور1360 در شهر کرمان به دست عوامل ضد انقلاب ترور شد و به شهادت رسید. وی در هنگام شهادت مسئولیت واحد اطلاعات ستاد منطقه شش سپاه شامل استانهای کرمان ،هرمزگان ،و سیستان و بلوچستان را بر عهده داشت. مزار پاک این شهید در قطعه 24 بهشت زهرای تهران به امانت سپرده شده است.









برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 1393/8/16 توسط رضا نیک زاد
وصیت نامه شهید غلامحسین بسطامی
کوتاه ترین وصیت‌نامه از فرمانده شهید سپاه سوسنگرد  شهید غلامحسین بسطامی از دانشجویان پیرو خط امام و فرمانده سپاه سوسنگرد


بسمه تعالی

ان کان دین محمدا لم یستقم الا بقتلی فیاسیوف خذینی اشهد ان لا اله الاالله، اشهد ان محمدا رسول الله و اشهد ان علی ولی الله و اولاده المعصومین حجج الله . شهادت می دهم به حقانیت راه امام بزرگوار و عزیزمان خمینی روحی له الفداء. وصیت من همان وصیت برادر شهیدم ولی الله تاک می باشد که خدای بر درجاتش بیفزاید .از همگان تقاضا دارم این وصیت نامه را مطالعه و به راهنمایی هایش عمل کنند که نوری است به سمت خدای متعال.از همگان التماس دعا دارم” ۲۲/۴/۱۳۶۱

۲۱ رمضان 
امضاء 
بسطامی بنده ذلیل خدا



درباره شهید


شهید حاج غلامحسین بسطامی در سال ۱۳۳۸ در شهر شاهرود (امام شهر) متولد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه اش را در همان شهر گذراند. حسین در تمام طول دوران تحصیل شاگر اول و یا شاگرد دوم بود. و به همین علت جوایز متعددی را دریافت نمود.

شهید بسطامی در امتحانات نهایی ششم متوسط در رشته ریاضی در شاهرود (امام شهر) رتبه اول را حائز گردید پس از اتمام دوران دبیرستان شهید بسطامی در رشته مهندسی راه و ساختمان دانشگاه پلی تکنیک پذیرفته می شود.

ورود حسین به دانشگاه تقریبا مصادف با اوج گیری نهضت اسلامی ملت به رهبری حضرت امام خمینی بود که شهید بسطامی در تظاهرات و مبارزه علیه رژیم شرکت فعال داشت.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در تابستان سال ۱۳۵۸ و پس از صدور فرمان امام خمینی مبنی بر بسیج جهت پاکسازی کردستان و خصوصا شهر پاوره از شر اشرار مسلح و ضد انقلاب ، حسین با تعدادی از دوستانش به منطقه کردستان می رود و در آنجا برای مدتی امر کمک رسانی به عهده دار می شود. پس از آن در آبان ماه سال ۱۳۵۸ حسین همراه با سایر دانشجویان مسلمان پیرو خط امام لانه جاسویسی آمریکا و منبع فساد و توطئه را تسخیر می کند.

در لانه جاسوسی حسین در واحد عملیات مسئول حفاظت از گروگانها بود. و پس از اینکه تعدادی از گروگانها جهت نگهداری و حفاظت بیشتر به شهرستانهای مختلف انتقال داده شدند شهید بسطامی حفاظت از گروگانها در شهرهای شیراز و قم و محلات را به عهده داشت.

در زمانی که حسین در لانه جاسوسی بود و خصوصا همزمان با برافروختن آتش جنگ تحمیلی از جانب رژیم فریب خورده بعث عراق ، علاقه و استعداد وافری در امر فراگیری فنون و تاکتیکهای نظامی و آشنایی با سلاحهای مختلف از خود نشان می داد و در کلاسها و برنامه های آموزشی که به منظور فوق ترتیب داده می شد فعالانه شرکت می کرد. در این مدت از خود آنچنان لیاقتی نشان داد که برادر شهید «سرهنگ حسین  شهرام فر» از نیروهای ویژه کلاه سبز که کار آموزش دانشجویان خط امام را به عهده گرفته بود، در یک عملیات تاکتیکی فرماندهی یک دسته را به ایشان واگذار کرد.

کمی قبل از آزاد شدن گروگانهای جاسوس شهید بسطامی بلافاصله از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داوطلبانه عازم جبهه نبرد علیه متجاوزین بعثی شد و در آنجا مسئولیتهای متعددی از جمله مسئولیت تدارکات سپاه سوسنگرد را عهده دار بود و در عملیات متعدد شرکت می نمود ، از جمله عملیات ۲۶ اسفند سال ۱۳۵۹ که صاحبنظران نظامی آن را راهگشای عملیات بعدی در جنگ تحمیلی می دانند (رجوع شود به کتاب دو سال جنگ از انتشارات سپاه پاسداران ، انقلاب اسلامی) و نیز در عملیات ۳۱ اردیبهشت ۶۰ که منجر به مجروح شدن وی از ناحیه دست گردید.

پس از مرخصی از بیمارستان با وجودی که دست حسین کاملا بهبود نیافته بود به سوسنگرد بازگشت و در عملیات ۲۷ شهریور ۱۳۶۰ مسئولیت رساندن تدارکات به خطوط عملیاتی را عهده دار شد. پس از شرکت فعال در عملیات طریق القدس (فتح بستان) در تاریخ ۷/۹/۶۰ (شهید بسطامی در این عملیات از ناحیه سینه جراحت پیدا کرد) ، مسئولیت فرماندهی سپاه سوسنگرد به ایشان واگذار شد. ناگفته نماند که شهید بسطامی در مدت زمان دارا بودن این مسئولیت (حدود ۷ ماه) خصوصیات یک فرمانده خوب را دارا بود. در عین مدیر و قاطع بودن ، تواضع و فروتنی او زبانزد برادران بسیجی و سپاهی شهر بود.

در جریان عملیات شکوهمند بیت المقدس شهید بسطامی علاوه بر دارا بودن مسئولیت فرماندهی سپاه سوسنگرد نقش بسزائی را در این عملیات ایفا کرد.

پس از پایان عملیات و آزاد سازی اطراف سوسنگرد (هویزه و …) این شهر از زیر آتش دشمن خارج و زمینه ورود مردم به آن فراهم شد. در این زمان شهید بسطامی معتقد بود که سپاه سوسنگرد احتیاج به فرماندهی دارد که بطور ثابت در شهر بماند و با درک مشکلات در رفع آنها بکوشد. علاوه بر آن حسین مایل بود که بطور مستقیم در عملیات شرکت کند. لذا در خرداد ماه سال ۱۳۶۱ از سمت فرماندهی سپاه سوسنگرد استعفا و خود را برای شرکت در عملیات رمضان آماده نمود. در این عملیات با وجود اینکه مسئولیتهای متفاوتی به او پیشنهاد شده بود ، ولی او می خواست مانند یک رزمنده بسیجی در عملیات شرکت کند حسین در این عملیات از ناحیه دست راست به سختی مجروح شد. پس از مرخصی اولیه از بیمارستان در حالی که هنوز دستش در گچ بود و احتیاج به عمل جراحی داشت ، توفیق آنرا پیدا کرد که به زیارت خانه خدا و رسول خدا (ص) مشرف شود حسین بعنوان جانباز انقلاب اسلامی همراه با دیگر جانبازان و خانواده های شهدا عازم این سفر روحانی شد.

پس از بازگشت از سفر حج حالت چهره و طرز سخن گفتن حسین نشان می داد که به فطرت پاک و اولیه اش بازگشته ، همچون طفلی که تازه متولد شده و قلبش به زنگار هیچ گناهی آلوده نگشته است. تغییر در حالات و رفتار او به حدی بود که بر خانواده اش مسلم بود که دیگر حسین از آنها نیست. و خود او نیز گویا می دانست که در آینده ای نزدیک جان به جان آفرین تسلیم خواهد کرد. چرا که سعی داشت هرکاری که دارد زودتر به انجام رساند و از همه دوستان و آشنایان دیدن کند.

پس از بازگشت از سفر حج حسین می خواست دوباره به جبهه برود. ولی چون جراحت دست راستش هنوز باقی بود و احتیاج به عمل جراحی استخوان داشت پزشک معالجش جهت انجام اعمال جراحی توقف حداقل ۶ ماه در تهران را برای او ضروری می دانست به ناچار با بازگشایی دانشگاه در ثبت نام و انتخاب واحد و شرکت در کلاسهای درس حاضر شد. ولی این دوری از جبهه برای او قابل تحمل نبود و با شروع عملیات والفجر دیگر نتوانست طاقت بیاورد و بلافاصله عازم جبهه شد. حسین پس از شنیدن خبر شروع عملیات والفجر مقدماتی به یکی از دوستان دانشجو گفته بود که من باید برود دیگر نمی توانم طاقت بیاورم (قریب به این مضمون) حسین در جبهه در واحد مهندسی رزمی قرارگاه خاتم الانبیاء در قسمت راه سازی مشغول به خدمت و در جریان عملیات والفجر ۱ مسئولیت مهندسی رزمی تیپ سیدالشهدا را بعهده گرفت و پس از شروع حمله جهت احداث جاده حساسی به منطقه تپه دوقلو (جنوب فکه) فرستاده شد که سرانجام همین منطقه مشهد وی گشت.

اهمیت این جاده بدان جهت بود که ارتباط تپه دوقلو را که جلوتر از خط مقدم بود و تعدادی از رزمندگان اسلام بر روی آن مستقر بودند را با سایر نیروها برقرار و در نتیجه امکان حفظ این تپه استراتژیک را فراهم می ساخت. چندین شب متوالی شهید بسطامی به اتفاق دیگر برادران از سر شب تا طلوع فجر مشغول فعالیت بودند جاده تقریبا رو به اتمام بود و آخرین شبی بود که با غروب آفتاب ، برادران خود را برای شروع کار و اتمام کار جاده آماده می کردند. آن شب ، شب چهارشنبه ۱۳رجب ، شب ولادت امیرمومنان حضرت علی (ع) بود. با ظاهر شدن قرص کامل ماه ، کار آغاز شد. آن شب حسین شور و احساس و جنب و جوشی دیگر داشت آتش دشمن از شبهای قبل خیلی بیشتر بود. با اینحال حسین مرتب بر روی جاده می دوید و می خواست تا صبح کار جاده را به اتمام برساند کمی پس از نیمه شب شهید بسطامی با برادر محمد صفری مسئول تدارکات مهندسی رزمی خاتم الانبیاء مشغول صحبت بودند. شهید بسطامی با اشتیاق خاصی می گفت: از فردا بچه ها کیفی می کنند و راحت می شوند.

طلوع فجر نزدیک و کار احداث جاده تقریبا به پایان رسیده بود و دشمن با شدت بیشتری بر روی منطقه آتش می ریخت. شهید بسطامی که خسته به نظر می رسید ولی لبخند رضایت بر لب داشت اعلام کرد که برادران کار را تعطیل و به عقب باز گردند. در حین بازگشت برادران ناگهان خمپاره ای هوا را شکافت و دو تن از برادران را بخون نشاند. برادری فریاد کرد که آمبولانس بیاورید. بچه ها زخمی شده اند. آری برادران بسطامی و صفری بخون غلطیده بودند. برادر صفری لحظاتی بعد به شهادت رسید. ترکش خمپاره به چند نقطه از بدن حسین اصابت کرده و خونریزی شدید بود. با اینحال مرتب زمزمه می کرد : الحمدالله ، الحمدالله ، الهی رضا برضائک ، تسلیما بقضائک ، مطیعا لامرک.

در داخل آمبولانس نیز همین کلمات را تکرار می نمود و ابدا شکوه و اظهار ناراحتی نمی نمود. گوئی دردی به جان او نبود و سراپا حلاوت و شیرینی بود که به کام او ریخته می شد. گویی جریان خونی که از او می رفت او را سبکبال تر و آماده تر برای پرواز به سوی دوست می نمود.

زمانی که آمبولانس به پشت خط رسید حسین در حال از هوش رفتن بود. آخرین جملات او استدعا و تقاضای همراه با اصرار از مولا و امامش بود که در این آخرین لحظات جدایی روح از بدن بدیدارش بیاید. می گفت : « مهدی جان ، مهدی جان الهی که قربانت بروم بیا تا ببینمت.» چندین بار این جمله را تکرار کرد و دیگر خاموش شد.

بلافاصله او را به آمبولانس دیگری انتقال دادند تا به بیمارستان پشت خط رسانده شود. شدت خونریزی به حدی بود که از این پس حسین کمتر لب به سخن گشود تنها لبهایش بهم می خورد ولی چیزی شنیده نمی شد. گویا سراپا محو و مات معشوق گشته بود.

براستی کلمات حقیرتر و نارساتر از آنند که توان به تصویر کشیدن این چنین صحنه هایی را داشته باشند. باید حاضر بود و ناظر ، تا بتوان این لحظات را درک کرد. حقیقت و عظمت این لحظات ملکوتی را تنها عاشق می داند و معشوق.

بالاخره هنوز آمبولانس خود را به روی جاده خاکی می کشید که آن لحظه موعود فرا رسید. و روح حسین با شتاب اوج گرفت و بسوی دوست به پرواز درآمد و پیکر مطهرش روانه بیمارستان شد.

شهید بزرگوار حاج غلامحسین بسطامی در ۲۱ رمضان سال ۱۳۶۱ سالروز شهادت مولای متقیان امیرالمومنین علی (ع) در عملیات رمضان مجروح و یکسال بعد در سالروز تولد این امام بزرگوار ، یعنی ۱۳ رجب (۷ اردیبهشت) به آنچه همواره آرزویش بود نائل و به مقام شهادت و نظاره وجه الله رسید.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.





برچسب ها:
1 2 3 4 5 نسخه قابل چاپ
نوشته شده در تاریخ 1393/8/16 توسط رضا نیک زاد
وصیت نامه شهید ولی الله تاک
ای پیامبر! تو مظهر رحمتی؛ مسلمان زندگی نکردم ولی توبه میکنم، شفاعتم کن و از دوزخ رهایم کن.


بسم الله الرحمن الرحیم 

«الهی هب لی کمال الانقطاع الیک»: خدایا! دلم را از هر دری نا امید و به درگاه خود متوجه ساز و لحظهای مرا به خود وا مگذار. 
«الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا»: خدایا! باورم شده که راهی جز به سوی تو و امیدی جز به امید تو نیست، الهی! در این حیرتکدة دنیا مظاهر فریبنده از هر سو انسان را به ضلالت می کشد و سینهها و قلبها که عرش خدایند به شیطان سپرده میشوند. 
خدایا! در این دیار جز آنانکه کوچکی خود و عظمت خود را بازیافتهاند و نجات را پیشه کردند ودیگران همه یا اسیر کبر شدهاند و طغیان کردند، یا اسیر جهل شدند و شرک ورزیدند، یا ننگ و نفاق را پذیرفتند و جامه فریب پوشیدند، ای خدای مهربان من همه اینها را دچار شدم و باز اعتراف می کنم که « الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا» 
خدایا! دستم را بگیر. خدایا! بر بندگانت ترحّمی کن و خمینی عزیز را زنده بدار تا پرچم هدایت را به امام مهدی-عجل الله تعالی فرجه- بسپار و به امّت مسلم توفیق ده که ولایت فقیه را درک کنند و بیش از این به اطاعت امام خمینی و روحانیت گردن نهند، تا آنجا که حتّی در خیال خود گفتار امام را مو به مو تصدیق کنند و آنجا که سخن امام با گفتارشان مخالف باشد سخن خود را بر دیوار بکوبند، انشاء الله. ای محمد –صلی الله علیه و آله- ای فرستاده خدا! قرآنت را فراموش کردم و گمراه شدم، نکند پیش خدا شکایتم کنی که: «انَّ قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا»(فرقان/30)، 

ای پیامبر! تو مظهر رحمتی؛ مسلمان زندگی نکردم ولی توبه میکنم، شفاعتم کن و از دوزخ رهایم کن. برادران! قرآن را فراموش نکنید، دوای دلهای حیران شما در قرآن و راهنمای راه پر خطر هدایت در قرآن است. به جای چپ و راست و این سو و آنسو پریدن، شما را به قرآن قسم، اسلام را از قرآن و سنت و روحانیت بیاموزید، تا دنیا قفس تنگ و پوچ برایتان نشود و دلهایتان را با سجدههای طولانی و با تضرع خاشع کنید. به نوای قرآن و سخنان ائمه-علیهم السلام- گوش دهید، آنگاه آرامشی که دلهای اصحاب رسول الله را مطمئن کرده بود، دل های ناآرامتان را آرامش میدهد. 
ای علی -علیه السلام-! تو بگوش کر من خطبه همام و نهج البلاغه میخواندی و من به سخنان غرب زدههای چپ و راست دل داده بودم، عذر میخواهم، دنباله راه تو نرفتم و شیعه تو نبودم ولی تو امام رحمتی و خاندانت مهربانی را از پیامبر-صلی الله علیه و آله- به ارث بردهاند، ببخشیدم به خون حسین –علیه السلام- و گریه های فاطمه-سلام الله علیها- که پشیمانم. ای برادر، پدر و خواهرم! هرگز در مرگ من نگریید و از همه دوستانم تمنّا می کنم بر حسین-علیه السلام- و اصحابش گریه کنید و به آنها که پرده گناه دلشان را سخت کرده وصیتی میکنم قدری بر فردایتان بگریید تا خدا رحمتتان کند و دل ها را با گریه پاکیزه کنید تا عرش خدا شود، انشاءالله. ای مهدی موعود ای فرزند فاطمه! زندگی بی تو رنگ ندارد، تو شاهدی که چگونه جوان پر غرور دیروز، امروز خاشعانه سر بر خاک عزلت نهاده و اشک میریزد، خود را بر خاک میمالد و استغفار می کند و چون نام تو و فراق طولانی تو را به یاد میآورد زیر لب شکایت میکند که «الهی عظم البلاء» ای مهدی –عجل الله تعالی فرجه-! تو بر این امت رحمت فرست و از درد فراق رهایش کن و ای مهدی –عجل الله تعالی فرجه-! کمکم کن که مسلمان بمیرم، نام تو بر زبانم باشد و همراه لشکر اسلام کمر کفر را بشکنیم، انشاء الله. سلام بر خمینی عزیز ای نائب به حق مهدی –عجل الله تعالی فرجه-! کمکم کن که تاریخ این گونه روشنگری ندید، کورباد چشم خفاشانی که هنوز خود را تسلیم ولایت این فقیه اسلام نکرده اند و بخشیده باد نافرمانیها و کجرویهایم از خط امام که هر گاه از خود اظهار کردم در ضلالت افتادم و آنگاه که گوش به سخن امام خمینی دادم راه خدا را یافتم، خدایا! «ثبت قلوبنا علی دینک» انشاءالله. سلام بر امام حسین –علیه السلام- که بدن بیسرش در دشت کربلا تکه تکه شد و سلام بر 72 تن از یاران امام حسین –علیه السلام- اگر جسدم یافت نشود، قبر محمد شهید(فرزند خواهر) مانند قبر من است و من و او فرقی نمیکنیم. بدن زندهام هرگز به شما خدمتی نکرده تا چه رسد به جسد بیجانم، بر قبر محمد و دیگر عزیزان از خداوند برایم طلب آمرزش کنید. راضی نیستم اصرار به یافتن جنازهام کنید و یا به خاطر من کسی را به زحمت بیندازید و دولت و سپاه را مورد سؤال قرار دهید. پدر عزیزم! ]در انجام تکالیف[ بدهکارم، یک ماه و اندی روزه و مقداری هم برایم نماز بخوانید ]و مظالم را به نیت بنده[ به حساب 100 امام بدهید. 
ای برادرانم و خواهرم! هر چند به محبت شما آگاهم ولی باید بدانید که زندگی تلخ و شیرین میگذرد و آنچه میماند، پاکی، نماز و روزه و اطاعت از خداست، فرزندانتان را خوب تربیت کنید، قرآن بیاموزید و همچنانکه در بیماری بدنتان ناراحتید، اگر کودکتان دروغ گفت او را هم موعظه کنید. ]والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته[

درباره شهید

نام : ولی الله تاک
نام پدر : حسن
تاریخ تولد : ۱۳۳۷-۱-۱
محل تولد : شهرضا
تاریخ شهادت : ۱۳۶۱-۲-۲۰
محل شهادت : شلمچه وشوش-عملیات المقدس
شهرستان : شهرضا
مسئولیت : رزمی تبلیغی
گلزار : گلزار شهدای شهرضا


در چهارمین روز از پاییز 1337 در خانوادهای متدین و مذهبی در شهرضا قدم به عرصة وجود گذاشت. مادر در حالی که بر لب ذکر دعا و صلوات داشت، گهواره او را تاب می داد. روزها و ماه ها یکی پس از دیگری سپری می شد و پدر و مادر در آن سالهای سیاه حکومت ستم شاهی، با تربیت دینی و قرآنی، به ولی الله درس غیرت، شجاعت و مردانگی می دادند. تحصیلات خود را در زادگاهش آغاز نمود و تا اتمام مقطع ابتدایی به پایان رساند. بعد از این دوران، شهید ولی الله تاک قدم در راه عشق نهاد؛ جادة بی انتهای عشق بازی با حضرت دوست. او با دلی بیدار و معرفتی عمیق در همان مسیری قدم گذاشت که برای آن خلق شده بود، مسیر «بندگی و عبودیت». برای پیشرفت و حرکت سریع در این جاده، دنبال ردپای سوار سبزپوش عشق را گرفت تا با دل سپردن و عشق ورزیدن به او تمام حرکات و رفتارش و روح و جانش خدایی شود. عنایت یوسف فاطمه -سلام الله علیها- ولی الله را حجره نشین میکدة ناب علوم اهل بیت -علیهم السلام- کرد. 
او تحصیلات حوزوی را در مدرسة علمیة شهرضا آغاز کرد و بعد از مدتی برای ادامه تحصیل به حوزة علمیه شهر مقدس قم رفت و دروس حوزه را تا پایان سطح سه و درس خارج با موفقیت پشت سر گذاشت. با شروع قیام انقلابی مردمی علیه طاغوت، از پیش کسوتان شرکت در تظاهرات و پخش اعلامیه و نوار سخنرانیهای امام (ره) بود. با شروع جنگ تحمیلی، به ندای آسمانی پیر جماران لبیک گفت و همراه با خیل مشتاق لقای حضرت دوست، بدون اینکه برگة اعزام دریافت کند، به وادی مقدس جبهه گام نهاد. علاوه بر حضور در میدان نبرد، برای رزمندگان کلاسهای قرآن و احکام تشکیل می داد. در عملیات آزادی سوسنگرد نقش بسیار فعال و مؤثری داشت. 

سرانجام در اوج عشق و ایمانش به خدا در عملیات بیت المقدس جلوه گری کرد و در 20/2/1361 در منطقة آبادان به آرزوی دیرینة خود که همان فوز عظیم شهادت بود، نائل گردید و در جوار رحمت حق و دیگر عزیزان شهید و در پیشگاه سرور و سالار شهیدان، اسوة بزرگ شهادت و جانبازی، مأوی گرفت. پیکر غرقه به خونش پس از تشییع بر روی دستان امت حزب الله، در گلزار شهدای شهرضا به خاک سپرده شد. 





برچسب ها:
آخرین مطالب
محبوب ترین ها
آرشیو مطالب
نظرسنجی
نظر شما از قالب ومطالب وبلاگ شهدا شرمنده ایم چیست؟



پیوند ها
صبح
وصیت نامه شهدا
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
... وصیت شهدا .. تاریخ روز ...
روزشمار فاطمیه ... ...

قالب وبلاگ | ابزار پیام نگار
پیج رنک گوگل href="http://samentheme.ir/" target="_blank">ثامن تم؛مرجع قالب وابزار رایگان مذهبی
تماس با مدیر
ذکر روزهای هفته
دعای فرج جنگ دفاع مقدس پخش زنده حرم ساعت فلش مذهبی
پیج رنک گوگل انقلاب اسلامی
وضعیت یاهو مذهبی حدیث موضوعی
روزشمار محرم عاشورا
دعای فرج آیه قرآن تصادفی دانشنامه عاشورا مهدویت امام زمان (عج)
زیارت عاشورا
ذکر کاشف الکرب
روزشمار غدیر http://s2.picofile.com/d/c3d2fb0b-2f9e-4ed2-b681-11fab264b852/Mojtaba
حب العباس :: کرامات حضرت ابوالفضل
g=fa">
پایگاه|مذهبی نوحه تصاویر محرم
شهدا شرمنده ایم....
شهدا
کلام نور
وصیت نامه شهدا
خاطرات شهدا
Create your flash banner free online
زیارت عاشورا
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • وصیت شهدا
    خادم
    ”خادم

    ک

    ابزار وبمستر

    ابزار وبلاگ

    ابزار وبمستر

    /

    پشتیبانی

    ////

    شهدا شرمنده ایم...

    //
    .
    ......
    
    ........ ...

    ...شهدا شرمنده ایم

    آمار وبلاگ
    بازديد امروز : 35
    افراد آنلاين : 2
    بازديد ديروز : 8
    بازديد ماه : 34
    بازديد سال : 743
    کل بازديدها : 10480
    مجموع اعضا : 2
    تعداد مطالب : 262
    تعداد نظرات : 6